شب ها كه مي سوخت
شب ها كه دريا ، مي كوفت سر را
بر سنگ ساحل ، چون سوگواران
شب ها كه مي خواند ، آن مرغ دلتنگ
تنهاتر از ماه ، بر شاخساران
شب ها كه مي ريخت ، خون شقايق
از خنجر ماه ، بر سبزه زاران
شب ها كه مي سوخت ، چون اخگر سرخ
در پاي آتش ، دل هاي ياران
شب ها كه بوديم ، در غربت دشت
بوي سحر را ، چشم انتظاران
شب ها كه غمناك ، با آتش دل
ره مي سپرديم ، در زير باران
غمگين تر از ما ، هرگز نمي ديد
چشم ستاره ، در روزگاران !
اي صبح روشن ! چشم و دل من
روي خوشت را آئينه داران !
بازآ كه پر كرد ، چون خنده تو
آفاق شب را ، بانگ سواران !
فریدون مشیری
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ ساعت 18:53 توسط رهگذر
|
مجنون که کمال عشق و حیرانی داشت