شب ها كه دريا ، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل ، چون سوگواران

 

شب ها كه مي خواند ، آن مرغ دلتنگ

تنهاتر از ماه ، بر شاخساران

 

شب ها كه مي ريخت ، خون شقايق

از خنجر ماه ، بر سبزه زاران

 

شب ها كه مي سوخت ، چون اخگر سرخ

در پاي آتش ، دل هاي ياران

 

شب ها كه بوديم ، در غربت دشت

بوي سحر را ، چشم انتظاران

 

شب ها كه غمناك ، با آتش دل

ره مي سپرديم ، در زير باران

غمگين تر از ما ، هرگز نمي ديد

چشم ستاره ، در روزگاران !

 

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد ، چون خنده تو

آفاق شب را ، بانگ سواران !

فریدون مشیری